نگار..........
دردریایی پر تلاطم امواج عشق
سوار بر زرورق شکسته ی دل
به سوی یافتن ساحل نجات
غرق بودم
از پشت آن ظلمت وتاریکی مر گبار
پرتو زرافشان نگاهت از دور دستها
همچون فانوس دریایی
مرا به سوی ساحل نجات فراخواند
نگاهم غرق در نگاهت شد
ثانیه ای بیش نینجامید
ولی گویی ساعت ها طول کشید
و تو در آن زمان
غنچه ی نا شکفته ی لبانت را به آرامی گشودی
و گفتی:
ای کاشف سرزمین عشق!
بیا با وجودت در درونم نهال عشق و آرزو بکار
ومرا در خود بپروران وبارور ساز
تا که پهنای سایه سار برگ های سبز آن
گستره ی عابران خسته ی عا شق با شد.

دستانم بوی گل می داد
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند
گریستم که چرا کسی نگفت
شاید گلی کاشته باشد!

روز اول گل سرخي برام اوردي گفتي براي هميشه دوستت دارم
روز دوم گل زردي برايم اوردي گفتي دوستت ندارم
روز سوم گل سفيدي برايم اوردي و سر قبرم گذاشتي و گفتي منو ببخش فقط يه شوخي بود
پلکانی گذاشتم تا به خدا برسم.... اما نیمه ی راه افتادم....
دوباره راهم را آغاز کردم.... باز افتادم
چند بار این کار را تکرار کردم اما افتادم
آخر فریاد زدم و گفتم:
خدایا من می خواهم به تو برسم چرا این چنین میکنی؟
خدا گفت می خواهم ببینم تا چه حد مرا دوست داری؟....
گفتم: چگونه؟.... گفت: آنقدر تورا به زمین انداختم تا تو اعتراض کنی
و هر وقت تو این چنین کردی فهمیدم
که تو همانقدر مرا دوست داری....
گفتم: نه خدا اینگونه نیست...گفت: هست...
چون اگر مرا دوست داشتی هر چقدر هم می افتادی
باز به خاطر من و عشق من هیچ نمی گفتی...
خدایا کمکم کن تا به تو برسم 
نام عشق را که می بری:
کوه سجده می کند.
نبض آب تند می زند.
موج قیام می کند.
سنگ بی قرار می شود
حتی مرگ دشنه را غلاف می کند.
عاقبت دل به عشقی پاک اعتراف می کند.

نشسته بود زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.
بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه.
گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.
وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشونبسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش
زمين و مي شكوننش......
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده
آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين
فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به
دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود.
گفت و اين بار رفت سمت دريا...................

سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت...
ساکت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود.
استاد داد مي زند:خوب بعد ؟ ادامه بده
و من مي گويم:رفت . رفت .. رفت . رفت و دلم شکست ... غم رو دلم نشست...
رفت شاديم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت
و من مي خندم و مي گويم :
خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است ... کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم

کیسه کوچک چای تمام عمر دلباخته ی لیوان بود ...
ولی هر بار که حرف دلش را می زد صدایش در آب جوش می سوخت ...
کیسه کوچک چای با یک تیکه نخ رفت ته لیوان و حرف دلش را آهسته گفت ...
لیوان سرخ شد!!

در جزیره ای زیبا تمام حواس، زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:" آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:" نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنب بود، کمک خواست.
غرور گفت:" نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت:" اجازه بده، تا من با تو بیایم."
غم با صدای حزن آلود گفت:" آه، عشق، خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که صدای عشق را نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:" بیا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید:" آن پیرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد:" زمان"
عشق با تعجب گفت:" زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:" زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است
|
+| نوشته شده توسط کوچولوی تنها در | موضوع: تنهای تنها |